سديد الدين محمد عوفى

476

متن انتقادى جوامع الحكايات و لوامع الروايات ( فارسى )

حكايت ( 6 ) [ سؤال حجاح از سبب خندهء اسيرى كه او را به مقتل مىبردند . ] آورده‌اند كه وقتى جماعتى از اسرار « 1 » از خيل عبد الرحمن اشعث پيش حجاج آوردند « 2 » و اومر ايشان را سياست مى « 3 » فرمود . و در ميان ايشان مردى بود عاقل « 4 » عالم « 4 » فصيح ، و وزير حجاج زيد بن اسلم مر « 5 » آن مرد را شفاعت كرد « 6 » . حجاج شفاعت او قبول نكرد و چون نوبت سياست بدان « 7 » مرد رسيد و خواستند كه او را « 8 » به مقتل‌گاه « 9 » برند « 10 » آن مرد روى باز پس كرد و خوش « 11 » بخنديد . حجاج گفت : او را باز آوريد و از وى « 12 » پرسيد « 13 » كه در چنين مقام خندهء تو از چيست « 14 » ؟ مرد گفت : از نادانى وزير تو كه از تو چيزى مىخواهد كه به دست تو نيست و از بخل تو كه به چيزى مضايقه مىكنى كه ترا در آن « 15 » هيچ قدرت نيست « 16 » ، مرگ و زندگانى من و ديگران در قبضهء قدرت خداست « 17 » . حجاج « 18 » گفت : سخنى « 19 » خوب گفتى و ترا بدين حسن اعتقاد بخشيدم ، و بدين « 20 » دقيقهء « 21 » لطيف كه « 22 » در « 23 » حال « 24 » يأس و حرمان « 25 » بر زبان او گذشت از بأس و سياست خلاص يافت . حكايت ( 7 ) [ جوان تهىدست بغدادى كه نكته‌اى گفت و از انعام فراوان مأمون بهره يافت . ] آورده‌اند كه در بغداد جوانى بود كه « 26 » او را مالى و

--> ( 1 ) متن و مپ 2 و بنياد : امرا ، مج : اسيران ، تصحيح قياسى است ، متن و مپ 2 و بنياد - را ( 2 ) مج : آورده بودند ( 3 ) متن و مپ 2 - مى ( 4 ) مج + و ( 5 ) متن و مپ 2 : بود و ( 6 ) مج + و گفت اين مرد دوست منست و مردى بزرگست ( 7 ) مج : بر آن ( 8 ) متن : آن مرد ( 9 ) مج - گاه ( 10 ) مپ 2 - و خواستند كه او . . . برند ( 11 ) مج : قوى ( 12 ) مج : پس او را ( 13 ) مپ 2 : حجاج پرسيد ( 14 ) مج : مقامى موجب خنده چه بود و چرا خنديدى ( 15 ) مج : بدان ( 16 ) مج + پس ( 17 ) مج + عز و جل ( 18 ) مج - حجاج ( 19 ) مج : سخت ( 20 ) مج + يك ( 21 ) مج + دقيق و لطيفه ( 22 ) متن - كه ( 23 ) مپ 2 + اين ( 24 ) مپ 2 و مج : حالت ( 25 ) مپ 2 - يأس و حرمان ( 26 ) متن و مپ 2 : و